| گزارش بخش جنبي : گزارش افتـتاحیــــــه ی نخستین جشنواره ی فرهنگی هنری باور
ای جان پسندیده، جوییده و کوشیده پرهات برویـیده، پرهات مبـارک باد
بوستان نظامی گنجوی،باشگاه شهروندان جوان:
ازدحام جمعیت در سالن به گونه ای است که کولرها شرمنده ی آدمها شده اند. دوستی که لیست پذیرش مدعوین را تنظیم می کند می گوید:«نمی دانستیم جشنواره باور و نشست ادبی اش این همه طرفدار داشته،به بچه ها گفته بودیم؛ با یک همراه تشریف بیاورید. اما خانوادگی آمده اند.» آدمها با مهربانی بیشتری کنار یکدیگر نشستند.
مانی رضوی زاده با متنی برنامه را آغاز می کند و در مورد باور به میهمانان توضیحاتی می دهد. آقای بر آبادی یکی از کارشناسان برنامه رأُس ساعت در سالن حضور دارد. می گوید:«سی دوره کتاب کودک و نوجوان از کتاب های خودم را هدیه آورده ام. » با یکی از بچه ها کتاب ها را از صندوق عقب ماشین می آورند.
در گیر و دار راهنمایی مهمانان و جابجایی ویلچر بعضی دوستان یکی می گوید:«هوشنگ مرادی کرمانی آمد.» به یاد قصه های مجید و قصه های کودکی هامان به او خوش آمد می گوییم و بدین ترتیب نخستین جشنواره ی فرهنگی –هنری باور، در ساعت 30/4 بعد از ظهر پنج شنبه اول تیر ماه رسما افتتاح می شود .
آقای مرادی و آقای برآبادی که قبل ترها همکار هم بوده اند ، شروع به صحبت می کنند ، از امید به زندگی آینده ، شعر ، قصه و فرداهای روشن برای ما حرف می زنند و با اینکه امکانات صوتی سالن زیاد خوب نیست ، دو تا گوش قرض کرده ایم تا کلمه ای را از دست ندهیم .
ساعت پنج است و کم کم بیرون در فضای پارک باوریها سخت مشغول برپا کردن کارگاه قصه گویی و بازیهای خلاق هستند .خانم مالمیر کارشناس این بخش همراه با ماندانا رضوی زاده و فرشته جمشیدی دوستان همراه باور علی رغم گرمای شدید بعدازظهر مشتاقانه و با عشق شروع به کار با بچه ها کرده اند . سرکار خانم رجب نیا کارشناس ناشنوایان نیز صحبت های تیم قصه گویی را برای بچه های ناشنوا توضیح می دهند و همزمان ، همکار جوان ایشان نیز در سالن مشغول توضیح صحبت های کارشناسان به زبان اشاره هستند . دوست نابینای ما از مرکز فراگیر کانون پرورش فکری به کمک مربی اش به روی سن هدایت می شود و شروع به قرائت اثر می کند . در دل دعا می کنم که کاش آدم ها برای این شعر ها ، داستان ها و نقاشی ها مثل ما ذوق کنند و به ما کمک کنند تا بتوانیم در سالهای بعد و جشنواره های بعدی دوستان شهرستانی را نیز برای حضور در چنین نشست های ادبی – هنری دعوت کنیم . به خودم دلداری می دهم ، سال اول است. توانمان و امکاناتمان در حد بضاعت اندک مان بوده . انشاء الله جشنواره ی دوم ، سوم ..... .
در نگارخانه ی هفت پیکر که در کنار سالن باشگاه شهروندان جوان- بوستان نظاوی گنجوی- واقع شده آثار نقاشی و کاریکاتور نیز به نمایش درآمده اند . از کنار هر تابلو که می گذری یک دنیا حرف را در چند خط ساده خلاصه کرده اند . قلب آدم فشرده می شود . حس خوبی ست . فکر می کردم تا دچار معلولیت نباشی نمی توانی مشکلات این افراد را درک کنی . اما عجیب اینکه نود درصد این کاریکاتورها را افراد غیر معلول کشیده اند و ما چه قدر خوشحالیم . اینها دلگرمی است . انگار آدم هایی هستند که مثل ما دغدغه دارند ، مثل ما فکر می کنند ، به آینده ، به شهر بدون پله . بازدید کنندگان هم به وجد آمده اند . شور و شوق شان را می توان از سطر هایی که در دفتر یادبود باور می نویسند دریافت .
بیرون از نگارخانه بچه های کارگاه قصه گویی را می بینی که حالا مشغول نقاشی هستند. تجربه ی جمعی بازی با رنگ ها! چه نقاشی هایی! برای باور به یادگار ماندند. ساعت هفت و نیم است . آدم ها کم کم می روند . دست بچه ها «کتاب های آقای برآبادی» است. به دست بعضی ها هم «شازده کوچولوی اگزوپری» را داده اند. بچه های گارگاه نقاشی هم بچه ها با مداد شمعی های« کامران وبهزاد» به خانه بر می گردند.
آقای برآبادی کارشناس مهربان و دوست داشتنی ما خداحافظی می کنند و می روند. مرادی کرمانی موقع خداحافظی می گوید به آینده توجه داشته باشید، و به فکر قصه ها و شعرهای بچه هایی باشید که شرایط جسمی – حسی خاصی دارند و ممکن است که حتی در روستاهای ایران زندگی کنند. می گوید : «این بچه ها را باید جدی گرفت.»
غروب است. یک لحظه دلم می گیرد ، این حرف ها از آرزوهای ماست. ... در دلم می گویم کاش سرودن یک شعر، بافتن یک قصه و یا کشیدن یک نقاشی توسط یک دوست نابینا ، ناشنوا و ... در یک روستای دورافتاده ی ایران و ایجاد انگیزه در این افراد همین قدر که برای ما و امثال آقای مرادی و دوستان مان مهم است برای مسوولین هم مهم و ارزشمند باشد. کاش ذوق باز کردن پاکت های آثار از شمال و جنوب و شرق و غرب ایران ، را از زبان ما جدی بگیرند.
بغض داریم. بغض شادی و امید. بغض غصه ی برخورد بی مهرانه ی آدمهایی که امکانات دارند و دریغ می کنند. کاش این آدمها نامه های پر مهر آدم هایی را که از سراسر ایران برای باور نوشته اند ، می خواندند. اما... نهیب می زنیم به خودمان! بغض غصه را قورت می دهیم که؛ کار داریم! نشست شعر داریم. مصطفی رحمان دوست هم، با مهر دعوت ما را پذیرفته. پنج شنبه پانزدهم تیر ماه ، قرار است شاعر من یار مهربانم، به شعرهای ما گوش دهد و گپ و گفتی دوستانه و باوری با هم داشته باشیم. .... تازه کلی کار داریم. هنوز باید انرژی های مان ذخیره کنیم. دست زدن های اصلی هنوز مانده . نشست اختتامیه را در پیش داریم. نفرات برگزیده ، شوق جایزه ی باور، تندیس باور و لوح سپاس ... وای خدایا چه قدر دلیل داریم برای شادی ، خندیدن، برای سرود بودن را خواندن، رفتن و نماندن ....
ï آی آدمها ! خلاصه نخستین جشنواره باور اینجوری رسماً افتتاح شد.
آرزو قنبری
|